+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 13:17 توسط هیوا
|
يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن ، کلاغه سفارش چايي ميده ، چايي رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار! مهموندار ميگه: چرا اين کارو کردي؟
کلاغه ميگه: دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي! چند دقيقه ميگذره باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده باز يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار ، مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟
کلاغه ميگه: دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي !
بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره خرسه که اينو ميبينه به سرش ميزنه که اونم يه خورده تفريح کنه ...
مهموندارو صدا ميکنه ميگه يه قهوه براش بيارن ، قهوه رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندارِ ، مهموندار ميگه: چرا اين کارو کردي؟ خرسه ميگه :دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي!
اينو که ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و کشون کشون می برنش تا دم در هواپيما که بندازنش بيرون ، خرسه که اينو ميبينه شروع به داد و فرياد ميکنه ، کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه: آخه خرس گنده تو که بال نداري مگه مجبوري پررو بازي دربياري!!!!!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 12:51 توسط هیوا
|
ای مردم! اگر شما همانند من از آنچه بر شما پنهان است باخبر بوديد، از خانه ها كوچ مي كرديد، در بيابانها سرگردان مي شديد، و بر كردارتان اشك مي ريختيد، و چونان زنان مصيبت ديده بر سر و سينه مي زديد، سرمايه خود را بدون نگهبان و جانشين رها مي كرديد، و هر كدام از شما تنها بكار خود مي پرداختيد، و به ديگري توجهي نداشتيد.
افسوس! آنچه را به شما تذكر دادند فراموش كرديد و از آنچه شما را ترساندند، ايمن گشتيد، گويا عقل از سرتان پريده، و كارهاي شما آشفته شده است.
*نهج البلاغه
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 14:31 توسط هیوا
|
دیروز از دانشکده تا میدان ولیعصر با محمدرضا پیاده رفتیم.به یاد روزهای دانشجویی و خیابون گز کردنهای آن روزها.از تماشای فیلم مستند فصل ناتمام ساخته ی حسن فتحی برمیگشتیم.خود کارگردان هم آمده بود تا درباره ی فیلم بحث کند.حال خوشی نداشت.فیلم درباره ی زندگی نادر ابراهیمی بود از تولد تامرگ.در فیلم با ابعاد مختلف زندگی نادر ابراهیمی آشنا میشویم.لحظاتی گریستیم ولحظاتی به وجد آمدیم.نکات قابل تامل زیادی از زندگی نادر در فیلم بود.یکی از مواردی که این روزها مثل الماس کمیاب است و این معلم بزرگ آن رادارد خورشید بودن است تابیدن به همه بدون حب و بغض است. این همان خصلتی ست که نادر ابراهیمی را جاودانه میکند. در مراسم ختم این بزرگوار که در فیلم مشاهده می شود افراد سرشناسی حضور دارند از محمود دولت آبادی و ناصر تقوایی بگیر تا مدرسین حوزه علمیه قم. همه آمده اند تا به این بزرگوار ادای دین کنند.توی این برهوت استقلال فکری و عدم وابستگی سیاسی و جناحی چنین انسان نازنینی غنیمتی بود برای دنیای هنر.
خدایش رحمت کند.
+
نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 11:43 توسط هیوا
|
اين شيفتگان كه در صراطند همه جوينده چشمه حياتند همه
حق مـىطلبند و خود ندانند آن را در آب به دنبال فُراتند همه
حضرت امام (ره)
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 18:33 توسط هیوا
|
صبح يه شب برفي
هر وقت از آسمون برف مي آد،ياد يه روز برفي تو دوران کودکيم مي افتم،فکر ميکنم چهار يا پنج سالم بود، شب ، برف شديدي مي اومد و من انتظار ميکشيدم صبح بشه و بدوم تو سپيدي برف .صبح زود از خواب پا شدم،همه خوابيده بودند اومدم تو حياط ،ايوونه خونمون از حياط يه نيم متري بالاتربود و با اومدن برف با سطح حياط يکي شده يود. خواب آلود خواب آلود پا رو برفا گذاشتم و تا خرخره رفتم تو برف خيلي ترسيده بودم،يه دفعه پدرم دو دستي از شونه هام بلندم کرد و با جارويي چوبي که گوشه ي ايوان بود برفاي منو تکوند، منم پريدم تو بغلش. ظهر همون روز تو حياط يه آدم برفي بزرگ ساختيم که به جاي چشم دکمه داشت و به جاي دماغ هم يه هويج .
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 12:56 توسط هیوا
|
پس با هر سختی آسانی هست.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 13:5 توسط هیوا
|
نزديك سحر است و اين سومين شبي است كه صداي حاج آقا برهاني، همسايه ي نود و شش ساله ي ديوار به ديوارمان نمي آيد. در طول دو سال همسايگي، اين سومين شبي است كه صداي ضجه هاي نماز شبش به گوش نمي رسد. به زاري هاي قبل از نماز صبحش عادت كرده بوديم. عيد كه رفته بوديم ديدنش، حاج خانم ابراز شرمندگي مي كرد از بلند بلند نماز خواندن هاي پيرمرد. مي گفت بارها بهش تذکر داده ام حق الناس نكند و محمدرضا به پيرزن گفت كه ديوارهاي كاغذي اين آپارتمان ها، خوبي اش همين است كه مدت هاست ديگر ساعتمان را براي نماز صبح كوك نمي كنيم و صداي حاجي ما را كفايت مي كند! و من قسمش دادم گير ندهد به حاجي و بگذارد حق الناسش را بكند! پيرمرد نودوشش ساله، پدر شهيد بود و هر بار جلوي در مي ديدمش از به روزترين خواب هايش مي گفت. خواب هايي كه پسر شهيدش قهرمان اصلي همه ي ان ها بود و تمامي نداشت.
حالا سه شب است كه خودش هم به خواب هايش پيوسته و خدا كند پسرش را ملاقات كرده باشد. حالا سه شب است كه بعد از دوسال، باز داريم ساعت هايمان را براي نماز صبح كوك مي كنيم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 14:25 توسط هیوا
|
محمدرضا برايم جيره داستان تعيين كرده. شبي يك عدد كه زحمتش را هم خودش مي كشد. الان نزديك دوماهي مي شود كه هر شب با داستان هايي كه توي گوشم مي خواند به خواب مي روم و متاسفانه آخر هيچ كدام از داستان ها را نمي دانم. خودش كه مي گويد تو آدم را نااميد مي كني چون هنوز به صفحه ي دوم نرسيده است خوابم مي برد! (البته نگفتمش كه لطف اين كاربه همين قسمتش هست!) توي اين دوماه شصت تا داستان به انتخاب خودش خوانده كه آخر هيچ كدامش را نمي دانم و فرداي آن روز هم هر چي التماسش مي كنم آخرش را نمي گويد. مي گويد بايد خيالت را به كار بگيري و آخر داستان ها را خودت بسازي. اين كه توي ذهن آدم شصت تا داستان نيمه كاره باشد خيلي بد است. نه؟
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 15:21 توسط هیوا
|
شبی مجنون به لیلی گفت که ای محبوب بی همتا
تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد
+
نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 18:42 توسط هیوا
|